حسن حسن زاده آملى

39

هزار و يك كلمه (فارسى)

اكنون آية الله رفيعى در ميان ما نيست ، به سوى روضه رضوان الهى رهسپار شده است ، در پيشگاه مثالش تشرّف دارم . گر دست نمىدهد وصالش * دست من و دامن مثالش لذا در وصف كردن و ستودن من آن بزرگوار را هيچگونه شايبه مداهنه و مجامله راه ندارد ، بلكه تعريف و تمجيد مقام علمى و منزلت روحانى آن جناب از مثل من همانست كه ملّاى رومى در مثنوى گفته است : مادح خورشيد مدّاح خود است * كه دو چشم روشن و نامرمد است آرى كسى كه خورشيد را مىستايد ، خودش را مىستايد كه چشمش رمد ندارد و شب‌پره چشم نيست و آفتاب بين است ، و گرنه فارغ است از مدح و تعريف آفتاب . غرض اين كه در جلسه درس آن جناب شركت كرده‌ام ، دو درس مىفرمود يكى معقول كه كتاب اسفار بود ، و ديگرى درس خارج فقه . چون شروع به تقرير درس فرمود ، گويى درياى متلاطم و بحر زخارى به حرف آمد . در اثناى تقرير چه كدها و مفاتيح علمى كه امّهات و اصول معارف انسانى و قرآنىاند از بيانات و اشارات او استفاده مىكرديم ؛ و همچنين از دقت و باريك‌بينى و نازك‌يابى ايشان در مسائل فقهى . در اين انديشه افتادم كه اين بزرگمرد در قزوين بسر مىبرد - نهنگ آن به كه با دريا ستيزد - بايد در آنجا چه شاگردانى داشته باشد و چه كسانى را تربيت كرده باشد كه از اين شخصيت جهانى بهره‌ها برده‌اند . جلسه درس آن روز به پايان رسيد و به مدرسه مروى برگشتم و درسها را نوشتم و يادداشت كردم ، فردا كه به محضر استاد علّامه شعرانى رسيدم پرسيدند به درس آقاى قزوينى شركت كرده‌ايد ؟ عرض كردم در كنار درياى ديگرى نشسته‌ام ، فرمودند : آن محضر را مغتنم بدار . هفته‌اى بسر نيامد كه بعد از درس به من اشاره فرمود شما باشيد ، آقايان همدرس رفتند و بنده برخاستم به نزديكش آمدم و خم شدم و زانويش را بوسيدم